تبليغاتX
پشت دیوار شفق

پشت دیوار شفق

در انتهای شب است،که گرگها سفر می کنند...

پشت سر.....


پشت سر ، پشت سر 

پشت سر جهنمه 
روبرو ، روبرو 
قتلگاه آدمه 
روح جنگل سیاه 
با دست شاخه هاش داره 
روحمو از من میگیره 
تا یه لحظه می مونم 
جغدا تو گوش هم می گن 
پلنگ زخمی می میره 
راه رفتن دیگه نیست
حجله ی پوسیدن من 
جنگل پیره 
قلب ماه سر به زیر 
به دار شاخه ها اسیر 
غروبشو من می بینم 
ترس رفتن تو تنم 
وحشت موندن تو دلم 
خواب برگشتن می بینم 
هر قدم به هر قدم 
لحظه به لحظه سایه ی 
دشمن می بینم
پشت سر ، پشت سر 
پشت سر جهنمه 
روبرو ، روبرو 
قتلگاه آدمه

/ایرج جنتی عطایی/



گرامی باد یاد خاطرهء حماسهء بزرگ سیاهکل...

در عصر نتوانستن ها ایمان و استواری پیشاهنگان است که با چراغی در دست دستان خون آلود ستمگران را رسوا می توانند کرد...


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 19 بهمن1390 |


یکنفر جدائی فرهادی را برایم رمز گشائی کند!!!


دیگر شخصیت اخلاقگرای داستان ترمه نوجوان است, دختری به شدت جدی که یاد میگیرد در جامعه ای که تنها بر پایه دروغ عمل می کند باید از اصولش کوتاه بیاید.

 لی مارشال - هالیوود ریپورتر


این قسمتی بود از نوشتهء لی مارشال منتقد سینمائی ... حالا یکنفر بگوید چه دلیلی دارد اینگونه از تصویری که فرهادی از جامعه ما بتصویر کشیده تمام قد دفاع کرد

اگر کسی چیز دیگری می داند برایم رمزگشائی کند؟

البته من منکر وجود این فضا در این جامعه نیستم...اما فرزندان غیور و آزادهء سرزمین ما در هجمهء خانمان سوز این فضا با نای بریده هنوز هم انکار همهء دروغ را فریاد می کنند



 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 27 دی1390 |


هنر چيزي است.....


هدف شعر تغيير بنيادين جهان است و درست به همين علت هر حكومتي به خودش حق مي دهد شاعر را عنصري ناباب  و خطرناك تلقي كند.

اهل سياست به قداست زندگي نمي انديشد بلكه زندگان را تنها به مثابهء وسايلي ارزيابي ميكند كه عندالاقتضاء بايد بي درنگ قرباني پيروزي او شود و اي بسا به همين دليل است كه بايد قبول كرد در جهان هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست و در دنياي بي قانوني كه اداره و هدايتش به دست اوباش و ديوانگان افتاده هنر چيزي است در حد تنقلات و از آن اميد نجات بخشيدن نميتوان داشت...                    (احمد شاملو)

 

 

پ.ن:چه تعبير زيبائي كرده است شاملو خيلي تيز بينانه...هنرمند نماي امروز بدون تعلق خاطري بر واژهء پر بهاء و مقدس اخلاق و عاري از هر گونه جهان بيني تنها در پي خلق اثري است كه او و جامعه را براي لحظاتي در خلسه و لذتي فرو ببرد تا كه بر تلخي ها بخندند و بر زيبائي ها بگريند و روشنفكرنماي امروزي نيز به همين نوبه در به انحراف كشاندن افكار و  تغيير زاويهء ديد بينندگان تاثيري شگرف را بازي ميكند تا كه  زشتي ها و پلشتي ها چهره اي تقديس شده در ذهن مخاطبان بر خود گيرند و در مثل گنجشك رنگ شده را به عنوان قناري به خلق بفروشند.

و جهان امروز دراسارت جماعتي به اصطلاح روشنفكرنما  است كه تنها در نوع آرايش چهره و نوع پوشش خود با ديگران متفاوتند.


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 19 آذر1390 |


سرزمين آفتاب..


چهارده آبان ساعت هجده چهار راه اسلامبول سينما حافظ اكران يك حبه قند ...و تنها من و سينمائي خالي از حتي يك نفس         

                                                                                                 

لذت تماشاي يك فيلم در تنهائي را تجربه نكرده بودم ..خيلي خيلي سخت بود 

  بخصوص آنوقتي كه  شلوغي رفت و آمدهاي بيرون از سينما و حرص و ولع اين جماعت خواب زده در جستجوي آخرين مدهاي پوشاك گهگاهي در برابر چشمم پرده را تار ميكرد

جماعتي كه با يك حبه قند كه هيچ با يك قندان پر نيز كامش شيرين نخواهد شد چرا كه هويت خويش را گم كرده است

...و حسرتي بيشتر براي رضا مير كريمي كه نياموخته همچون كساني مانند اصغر فرهادي باورهاي سبز زندگي هامان را... آواهاي گمشدهء سرزمين هميشه آفتابيمان را به پناه در پشت دربهاي سفارتخانه هاي سرزمينهاي ابري بفروشد و اميد _ اين تنها داشتهء حيات بخش بشري _را از ذهنهامان بربايد.. كه هيچ كسي در اين هستي چنين حقي را نخواهد داشت


سرزمين من سرزمين دروغ و مكر نبوده... و نبايد كه باشد


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 15 آبان1390 |


تاريخ براي زندگي..


فردریش نیچه در مقاله دوم از مجموعه مقالات "تأملات نابهنگام"، تحت عنوان "درباب فواید و مضار تاریخ برای زندگی" به موضوع نسبت انسان با خاطره وفراموشی می‌‌پردازد. در واقع نیچه می‌‌خواهد نشان دهد که تاریخ در چه صورتی برای زندگی مفید است. به باور نیچه این اصل که تاریخ به زندگی خدمت می‏‌کند، همان قدر جدی است که افراط در آن دشمن زندگی است. اگر عصری بیش از حد از تاریخ اشباع گردد، این امر زندگی را به خطر می‌‌اندازد و این توهّم را به وجود می‌‌آورد که اکنون بیش از هر زمان دیگری برخوردار از عدالت است. این باور، مقدمات کلبی‌مسلکی، بی کنشی وخودپرستی شخصی و جمعی را فراهم می‌‌سازد. از دیدگاه او، سعادت‏ بشری در " توانایی فراموش‌‌کردن و به بیان فرهیخته‏‌تر غیرتاریخی زیستن است. در حالی که زندگی ادامه می‏‌یابد هر آن‏‌کسی که نتواند بر آستانه‌‌ی لحظه‌‌ای فارغ از تمام گذشته بایستد، و بر قله‏‌ای چون یک الاهه‌‌ی پیروز قرار گیرد، هیچ گاه معنای خوشبختی را نخواهد یافت؛ و بدتر از آن از خوشبخت ‌‌کردن دیگران نیزعاجز خواهد ماند. فردی که می‏‌خواهد با حافظه تاریخی کامل زندگی کند به کسی می‏‌ماند که با اجبار نتواند بخوابد یا شبیه حیوانی است که با نشخوارکردن و صرفا نشخوارکردن زندگی نماید."

  

نیچه ما را به فراموشی ‏فعال (Active forgetting) فرا می‌‌خواند. گذشته برای ما مهم ‏است، اما زمانی که پیوند با گذشته ما را به هبوط و فروماندگی سوق می‌‌دهد، نباید "در مقام عتیقه‏‌پرستان و گورکنان سرد و بی‏‌روح حیات، آنان را در خاطره خویش تداوم بخشیم". هدف‏ زندگی، باید سعادت و شادمانی باشد، نه بازتولیدِ مرگ و احساس عذاب، شکنجه و انتقام؛ بنابراین خاطره‏‌های‏ تاریخی را که از طریق تولید مرگ و انتقام ما را اسیر گذشته می‏‌کنند، باید فراموش کرد . اما مسئله اینجاست که این فراموشی بی‌شک به سادگی صورت نمی‌‌گیرد. خاطرات جمعی در کلیت خود از ذهن ما محو نمی‌‌گردد. فراموشی فعال نیچه اینجا معنا پیدا می‌‌کند. او معتقد است که می‌‌باید در مقام یادآوری، خاطره‏‌ها را به گونه‌‌ای آگاهانه گزینش کرد و آن چیزی را نوشت که در خدمت زندگی است و امکان زندگی شادمانه را فراهم می‏‌سازد. به بیان دیگر ما "تاریخ را برای زندگی و فعالیتِ مشحون از نشاط می‏‌خواهیم‏، نه به خاطر فرار نخوت‌‌بار از زندگی و فرار از فعالیت نشاط ‏آور و رفع و رجوع به یک زندگی متکبرانه و اعمال زشت بزدلانه. فقط آن‏جایی ما در خدمت تاریخ هستیم‏ که تاریخ به زندگی خدمت نماید."

 

 نکته اینجاست که فراموشی تنها با ابزارتاریخ ممکن است. خوانش انتقادی تاریخ است که این امکان را می‌‌گشاید که بگوییم گذشته، گذشته است. در واقع تنها یادآوری بخشی از تاریخ است که به فراموشی بخشی دیگرازتاریخ می‌‌تواند منجرشود. در یادآوری، موضوع تنها بازگوکردن گذشته نیست. مسئله توانایی برقرار ساختن پیوندی میان خاطره و تاریخ از طریق خلق یک روایت است. روایت‌‌هایی بیرون از روایت رسمی، روایت‌‌هایی با محوریت محکومین. درحقیقت، ساختن میدان نبرد بین روایت‌‌های متکثر محکومین با روایت حاکم است. روایت‌‌هایی که به حیات برهنه مقتولین خیره می‌‌شود نه به قتل و قاتل. این کار با بازگو کردن انتقادی رویداد تاریخی و تفسیر آن ممکن است. در این‏جا است که تفسیرهای متفاوت ومتنوعی خلق می‌‌شود و راوی، تاریخ را به سبک و سلیقه خود بازروایت می‌‌کند و در حقیقت می‏‌آفریند. در واقع هدف، سنجش و ارزیابی تاریخ به گونه‌‌ای انتقادی است. اینکه رخدادها برای چه کسانی چه معناهایی دارند و گروه‏های مختلف آن‏ها را چگونه روایت می‏‌کنند مسئله محوری است. آن‌‌چه مورخ در این‏جا با آن مواجه است تفسیر و تولید فرایندهای تاریخی است. این مرحله صرفا توصیف نیست، خلق روایت تاریخی است و به همین دلیل می‏‌توان در این سطح با فاصله‏‌گرفتن از رویدادها از تاریخ به‌‌عنوان ابزار درمان زخم‏‌های ‏خاطرۀ‌‌ جمعی استفاده کرد. ما با فاصله ‌‌گرفتن از شبح گذشته است که قادر خواهیم بود رویدادهای تاریخی را به گونه‌‌ای دیگر روایت کنیم تا خود را از پذیرفتن وضعیت موجود رها سازیم. شبحی که وضعیت موجود را به مثابه قطعیت مرگ، بی تغییر و ثابت بازنمایی می‌‌کند.

 

 فراموشی درمعنای نیچه‌‌ای نه یک عمل خنثی بلکه نوعی کنش انتخاب (کنشی سیاسی) است. نوعی برساخته شدن سوژه‌‌ای که برای خود مسئولیت اخلاقی می‌‌بیند. پل ریکور در تفسیر نیچه می‌‌گوید که فراموشی دقیقا زمانی باید صورت گیرد که خاطره، اجازه تصور آینده بهتر را ندهد. اینجاست که فراموشی ضروری است. نیچه از نوعی تاریخ‏ انتقادی، دفاع می‌‌کند. از نظر او تاریخ انتقادی تنها تاریخ حقیقی است. تاریخی است که بر پنهان‏‌ترین لایه‏‌های حیات آدمی پرتو می‏‌افکند و رخدادهای گذشته را آن‏‌گونه با تأمل و از روی کنجکاوی بازروایت می‏‌کند که در خدمت زندگی و بهبود آن باشد. "ما به تاریخ نیاز داریم، اما نه بدانگونه که ولگردهای پرسه زن در باغ معرفت بدان نیاز دارند". تاریخی که به بازگویی‌‌های احمقانه از اسطوره‌‌های ملی و افتخارات هیچگاه وجود نداشته مردمان یک سرزمین یا شاهان وفرمانروایان می‌‌پردازد در واقع تاریخ مرگ است.

 

تاریخ انتقادی تاریخی است که حیات برهنه قربانیان در آن صدا پیدا می‌‌کند وروایتگر رنج همگانی (بدون تقسیم بندی کردن انسان ها) است. برای هر جامعه‌‌ای لازم است که بتواند با قربانیانی که آفریده، روبرو شود. مسئله فراموش‏‌ کردن واقعیات نیست، بلکه تغییر دادن معنای آن است. ما نیازمند شنیدن صدای حسن ومحمد بیرون از تاریخی هستیم که حاکم روایت کرده است. این صدا تک تک ما را فرا می‌‌خواند که از شبح دهه شصت، خودمان را رها کنیم. تنها راه مقابله با پروژه حذف ادغامی، فراموشی صدای خفته در آن است: مرگ. این فراموشی از طریق یادآوری کشته شدگانمان ممکن است. کشته شدگانی که بدون مهر حاکم ظاهر می‌‌شوند. مسئله، پیدا کردن آنهایی است که از دست رفته و گم شده‌‌اند نه برای سوگواری که برای زندگی . به تعبیر میلان کوندرا گذشته، دوست دارد ما را شکنجه دهد، تسلیم کند، تحریک مان کند. گذشته به ما ناسزا می‌‌گوید، وسوسه می‌‌کند تا ویرانش کنیم و یا از نو بسازیم. مردم، آینده را می‌‌خواهند تا که گذشته را تغییر دهند (درواقع جهان‌‌آراها را از روایت رسمی پس بگیرند). آنها برای تسلط و دست یازیدن به لابراتوارهایی که عکس‌‌ها در آن دستکاری و زندگینامه‌‌ها و تاریخ‌‌ها بازنویسی می‌‌شوند، می‌‌جنگند. در واقع ستیز با حاکم، ستیزِ میان خاطره و فراموشی است. .......radio zamaneh


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 13 مهر1390 |


آب.....


چهرهء خاموش شهر را


                  به آوای گند چکیده از نفس هاشان چنگ می زنند

 

نمک بر زخم کهنه می پاشند...



ترانه ای بی امان


              گریبان  تشنگی جوی را دریده


                       بابا....آب....داد!


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 14 شهریور1390 |


سینما طعم تازه ای از ادبیات است..


روزگار فراموشی سوال ساز، دورانی که دیگر شاهکارهای ماندنی در ادبیات به وجود نمی آید.آیا دوران بود که حافظ و سعدی و ناصر خسرو و شکسپیر می ساخت، یا این رگ و خون ادبیات و شعر و فلسفه بود که دوران می ساخت؟

آیا جهان امروز است که سرشار از جان هنرمند و فیلسوف نیست یا همه چیز در انبوه، آنقدر سخت و پر آشوب در هم می جوشد که برای تفکر در هنرها و پیشنهادهای جامعه ساز روشنفکران، ساحلی آرام وجود ندارد.

زمانی طبقات جامعه را می ساختند و حال فاصله های ژرف، طبقات و سرزمین ها را می سازند.

سالهای خیابان و خون و جنگ را بطور متصل در آمریکای لاتین و خاور میانه ببینید.تاریخ معاصر که با خودش نجوای جنگ و دلهره دارد چطور میتواند ادبیات عمیق و ماندنی و سرزمینی بسازد؟زمانی که سرزمینش سالهاست  آرام نگرفته، بکجای این عمق فرهنگ باستانی اش بیاویزد قبای ژنده خود را..؟

سینمای سالهای اول، سینمای نوجوان و جوان و تازه بالغ نمی توانست از ادبیات دور بماند.وقتی چیزی و مفهومی نوشته شد ادبیات می شود.سینما هم نوشته میشد،چه در ساحت فیلم نوشت (سناریو) و چه در ساحت گفتگوو زبان.. زبانی که از طبقه ای پائین می آید و مدام در حال رشد و رنگ آمیزی تازه است.رسید به جائی که ادبیات سینما می نوشت. هردو در دل هم شاهکار می ساختند تا دوران شاهکار هم درسینما بی رنگ شد.

گفت و گو از سینما رفت..گفت و گو که رفت بازی بازیگر هم می رود. وقتی در سینما سکوت آمد مونتاژ هم کمرنگ میشود و میرود. موسیقی از سینما دور میشود و می رود و در این سینمای مانده دیگر رانش وجود ندارد.رانش در ادبیات سینما که عکس نویسی می شود، ضرب آهنگهای دیگری با خودش می آورد.اگر نباشد این حرکتهای پیش بینی ساز فراموش می شوند.

فیلم نوشتی که در شروع ، میان قاعده های ساخته شده در ادبیات و ادبیات سینما نوشته می شوند آدم سازی (کاراکتر سازی) میکنند.

آدمها با خودشان طبقه می آورند و طبقه با خودش جامعه را می آورد و جامعه که پیدا و معلوم شد به نقد نزدیک میشود...

نقد، جامعه و ترسیم انسان و جامعه میشود.

سینمای سخت و مشکل و صاحب عقیده چون قضاوت می خواهد این شیوه گری(منی ریسم) می آید و قضاوت را در نقد یک اثر هنری -در اینجا سینما- به هم می ریزد.

وقتی صورت بر مفهوم غلبه کند در جای خالی مفهوم، تردستی رونق می گیرد.حالا منتقد می ترسد که با بیسوادی ، ندانستن، فرافکنی، و شکستن قاعده های مزاحم، متهم به عامی گری شود، به سمت نقدی می رود که صورت را وارسی های بدون مفهوم کند و شیوه گری در جای امنی بیاید.

اما دراین سرزمین های پیرامونی التهاب از سر و روی تاریخ اجنماعی اش میبارد.

مفهوم را پنهان کردن و صورت را صفا دادن یک بی نظمی قشری می سازد.

در سینمای شیوه گر چون مفهوم نیست، عکس العمل نیست.عکس العمل های اجتماعی است که تحلیل میسازد و تحلیل است که با حرکت، جاده و چشم اندازی می سازد.

در سینمائی که تمام لوازمش دارائیش می شود و با ادبیاتش حرکت می کند ، بعد از مونتاژ کشف می شود و این کشف میزان هنرمند بودن و خلاقیت سازنده را محک می زند.

بن مایه در سینما گفتن موضوع است. در واقع سهم بیشتر این موضوع ، جهان ادبیات است، داستان گوئی است.

داستان گوئی در سینما با شکلی از گفتگو نویسی و اینکه محل حادثه، تاریخ و ساعت و شب و روز بر بودنش یک معماری تازه از اثر هنری تازه می سازد.

در رمان، خیابان نوشته میشود در سینما، دیده می شود.در ادبیات جنون تعریف می شود در سینما نشان داده می شود که تعبیری دیگر دارد.

سینما طعم و ادبیات نیست..

سینما طعم تازه ای از ادبیات است

رنگی در گوشهء خیابانی که بازیگر می گذرد. در ادبیات این رنگ نمی تواند حضوری اینچنین داشته باشد اما در سینما معنای دیگری با خودش می آورد.

سینما در انبان خودش موسیقی، ادبیات، نقاشی و ...را دارد. اما تمام هنرها در سینما رشد می کنند و حرکت و مجموعه مستقل خودشان را دارند.در این شکل خاص است که سینمای مستقل صاحب نشانه شناسی می شود.

سیمولوژی فقط در سینما با معنای مستق خودش وجود دارد.

اسطوره در سینما  ممکن است بدون گفتگو و فقط از جان عکس و موسیقی و فیلم برداری و رنگ بوجود بیاید اما در ادبیات فقط از راه گفت و گو ساخته می شود.

                                                                                                               مسعود کیمیائی

 

پ.ن: بر پایهء نظرات مارکس  بسیاری از تولیدات امروزین بشری که در سیستم سرمایه داری صورت می پذیرد بر پایهء تولید لوازم و اجناس لوکسی است که توسط اقلیت سرمایه دار به مصرف می رسد. اگر کمی دقت کنیم رد پای چنین شیوهء تولیدی را در بسیاری از روابط تولیدی و بصورت اخص تر آثار دراصطلاح هنری نیز میتوان جست.

و براحتی میتوان پی به رنگ و بوی غیرانسانی وضدبشری این آثار برد.


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 7 مرداد1390 |


ترانهء سرد رسیدن..



چشمانم اما بسته است


                                 به رویش جوانه


زبانم اما بریده است


                              بر دلالت یک ترانه


دستانم اما بسته است


                  بر نوشتن مشقی


                               که سکوت پاشیده بر دیوار را


                                                       شعله ای و حتی ،


                                                                          آرامشی به رنگ نجوا می کشد

 

 

من اما


          همچنان در میان گذرگاه پنجمین فصل این سال


                                                به روی برگهای خاکستری خفته


                                                                     ترانهء سرد رسیدن را


                                                                          در همهمهء گنگ  یک دریا  پرسه می زنم..


 

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 23 تیر1390 |


عرب سرخی و آرمین در آئینهء زمان..




اللهم فک کل اسیر


پ.ن: وطن کجاست؟   که آواز آشنای تو چنین دور می نماید..


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 17 تیر1390 |


کلام مارکس...


شیوه تولید زندگی مادی، ویژگی عام فراگردهای اجتماعی، سیاسی و روانی را تعیین می كند. این آگاهی انسانها نیست كه هستی شان را مشخص می سازد، بلكه برعكس، این هستی اجتماعی آنها است كه آگاهی شان را تعیین می كند.


رادیكال بودن به معنی فهم ریشه ای امور است، اما برای انسان، ریشه خود انسان است.


اگر انسان در جسم خود فانی است، در عمل تاریخی خود باقی است.


سرمایه، کار مرده است.کار مرده ای که بسان خفاش خون آشام تنها با مکیدن کار زنده می تواند زنده بماند و هر چه بیشتر کار بمکد، بیشترزنده می ماند.


ایدئولوژی،  منافع یک طبقه را به شکل منفعت اخلاقی عام ارایه می دهد.


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 12 تیر1390 |


بسم الله الرحمن الرحیم. بسم الله القاسم الجبارین، یا علی ابن ابی طالب..



این واژه ها را درذهن مرور کنید

دومین جنگ طولانی قرن بیستم  اما اینبار با اجماعی همه جانبه در حمایت از متجاوز


در طول جنگ ۳۵۰۰ بار به ایران حمله شیمیایی کرد که 30 مورد آن به مناطق مسکونی بود

جامعه جهانی هیچ‌گاه نخواست و نتوانست اجماعی برای محکوم کردن این جنایت جنگی از سوی عراق ترتیب دهد.


سفیر عراق در مصاحبه با روزنامه النّهار:

بهبود شرایط با ایران منوط به تحقق ۳ شرط اصلی است:۱-تجدیدنظر در عهدنامه۱۹۷۵ الجزایر درباره اروند رود ۲-اعطای خودمختاری به عشایر کرد و بلوچ و عرب ۳-خروج نیروهای نظامی ایران  از سراسر خلیج فارس



هنری کسینجر : نظریه‌پرداز سیاست خارجی آمریکا، پس از پیروزی ایران در عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر:

اگر عراق جنگ را برده بود، امروز نگرانی و وحشت در خلیج‌فارس نبود و منافع ما در منطقه به آن اندازه که اینک در خطر قرار دارد، دچار مخاطره نبود و این به نفع ماست که هر چه زودتر آتش‌بس برقرار کنیم.

گرچه بنظرم سیاست دول امپریالیستی در حمایت موازنه دار بود تا تا صدام که همچون تفی سربالا برای ایشان بود درآینده تهدیدی اصلی بشمار نیاید


در طول جنگ عراق و ایران مجموعاً ۱۷ قطعنامه از سوی شورای امنیت به نمایندگی از سازمان ملل متحد تصویب و صادر شد(مقایسه شود با عراق و کویت که در طول ۸ ماه ۱۳ قطعنامه صادر شد) که ۴ قطعنامه جنبه اجرایی و بقیه صرفاً جنبه حقوقی داشتند.


صدای مکالمه شهیدان همت،باقری،متوسلیان،شهبازی و ... در عملیات بیت المقدس (بیسیم)  دانلود


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 2 خرداد1390 |


امروز من...


زمین ..                                                        


     زمین دیروز من                                                                                    


            زمینی که در انعکاس آبی سخاوتش


                                                تمامی زندگی را هراسان 


                                                                 به تماشای دقائق مصلوب خویش می کشاندم

.

..

...

و زمین


        زمینی که امروز


                     مست


                             بر مدار سرد سکوتش


                                        روی شانه ام  می رقصد و


                                                                      مرگ  را


                                                                            در مرثیهء بی امان ثانیه ها


                                                                                                       به خنده  می نشاند..


  

            دیگر هیچ فصلی


                            در شرم دیدار آفتاب ، رنگی به رخ ندارد...


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 23 اردیبهشت1390 |


زبان هنر...


تولستوي در كتاب هنر چيست؟ درباره‌ي نظريه‌هاي زيبايي شناسي گفته است- نظريه‌هاي هنري و ادبي نويني تبيين يافتند بنا به يكي از پرنفوذترين اين نظريه‌ها، زيبايي شناسي كوششي براي بازشناسي قواعد زبان‌شناسي در آثار هنري است. آثاري كه هر قدر هم از خلاقيت و نبوغ هنرمند برخوردار باشند، نهايتاً از قواعد زبان شناختي فوق اراده‌ي آدمي تبعيت مي‌كنند. چنان كه با بررسي افسانه‌ها و حكايت كهن معلوم مي‌شود كه همگي آنها از يك يا چند الگوي ساختاري مشخص پيروي مي‌كنند الگويي كه مي‌تواند تعميم و تابع قواعد زبانشناختي در داستان سرايي باشد. بدين گونه، ساختار اثر هنري و فرم آن بسي مهمتر و اساسي‌ترين از معاني به هر حال مكرري است كه بيان مي‌كند و نيز، شعر چيزي به جز بيان نيست و معناي شعر به جز خود شعر و هدف آن به جز خود واژه‌هايش و نه آن چه اين واژه‌ها بيان مي‌كنند – نيست..



البته بنظر من این نکته در اینجا نادیده گرفته شده که معانی جزء لاینفک ساختارند و به عبارتی این ساختارها یند که بر شالودهء معانی شکل می گیرند و بطورکلی روابط تعاملی میان این دو را به هیچ عنوان نمی توان نادیده گرفت.

تنها در دنیاهای کاملا ذهنی مثل علومی چون ریاضیات است که توافقات کلی بر سر واقعیات نمود پیدا کرده و آنهم بدلیل دامنهء بسیار محدود معانی و فضای مشترکی است که در برابر اذهان شکل گرفته است و یا بهتر بگویم قابل شکلگیری است.

اما آیا در برابر هرانسانی محیط واقعی چون طبیعت و از آن مهمتر روابط انسانی و اندیشه های شکل گیری آنها به یکسان خودنمائی می کند. آیا تصوری که تک تک افراد انسانی از یک درخت دارند دقیقا شبیه یکدیگر است و یا درک و احساس ما از واژه ای چون ترس دقیقا یکسان است...مسلما خیر.

دامنهء این معانی به دلیل پیچیدگیهای ذاتی، گسترده تر از علومی چون ریاضیات است

ولی تصویرهای ذهنی ما در دایره ای یا دامنه ای از تعاریف قرار دارند که شاید برای ما قابل درک نیست

و آنها را تا حدی غیر قابل تصور به یکدیگر نزدیک و قابل فهم کرده است.

و من احساس میکنم در میان این همه زبان برای برقراری رابطه و فهم مسائل، تنها زبان هنر است که مرزهای تاریک کج فهمی های واژگانهای متکلف را از بین می برد و چراغ های رابطه را روشن تر از پیش در برابر دیدگان بشریت می افروزد.

و اینهمه نیز در قابلیت ساختاری این زبان است که اندیشه را به جنب و جوشی بی امان برای درک و فهم پدیده ها وا می دارد.

زبان هنر زبان اندیشیدن است......

  واقعيت ‌هاي جهان معاصر ما مبهم،‌پيچيده ، پر تناقض، آشفته و گاه نوميد كننده و غير قابل پيش‌بيني به نظر مي‌رسند. در میان این همه آشفتگی کدام زبانی را میتوان جهانشمول تر از هنر برای بیان درد واره های بشری، برای سهیم شدن در گرسنگی، برای سهیم شدن در بی عدالتی، برای سهیم شدن در روان پریشی های روزمره و بی اخلاقی های روزافزون و به روایتی بهتر برای دردی مشترک را فریاد زدن_ یافت

اگر بر رسالت دیرینهء هنر که رهائی انسان از این آلام مشترک است بنگری آرامشی تو را فرا خواهد رسید که ارزش وجودی اش را برایت نمایان تر از پیش پدیدار خواهد نمود...

و اگر هنر از رسالت بشارت و امید بخشی خویش شانه خالی کند به نظر شما دیگر به چه دردی می خورد؟ و چه ارزش وجودی میتوان برایش قائل شد؟

و همیشه حالم بهم می خورد از شنیدن این جمله_ هنر برای هنر _

گرچه شاید منظور خالق آن این استنباطی که بعضی از این به اصطلاح خوش پوش ها و بی مغزهای روشنفکر از آن می کنند نبوده باشد.

درست است که هنر برای هنر است ولی هنرمند در جای خویش یک سیاستمدار، یک جامعه‌شناس، یک فيلسوف، یک روانشناس، یک وکیل، یک اخلاق‌گرا و… است.




این متن را که اصغر فرهادی در مورد انگیزه ساخت فیلم سینمائی دربارهء الی در برلین گفته بخوانید:

«من یک روز فقط برای احوالپرسی و دیدن یک قاضی که دوست من بود، به دادگاه رفته بودم. با هم بحث و گفت وگو می‌کردیم و من گفتم که شغل من سخت‌تر است ولی او گفت شغل من سخت‌تر است. سپس برای من قصه‌ای تعریف کرد که آن را برایتان بازگو می‌کنم: گفت در حال حاضر روی پرونده‌ای کار می‌کنم که پیرمردی شکایت کرده و مدعی است که دست چک بانکی‌اش را کسی دزدیده و در بانک امضای او را جعل می‌کند و پول‌هایش را از بانک می‌گیرد.»

او افزود: «‌پلیس، فردی را که مرتکب این کار شده بود، پیدا کرده و دستگیر می‌کند و مورد تحقیق قرار می‌دهد. از او می‌پرسند این دسته چک را از کجا و چگونه به دست آوردی؟ او می‌گوید من با عروس این پیرمرد که صاحب شوهر و سه فرزند است، دوست هستم و او دسته چک را به من داده است.»

قاضی گفت: «‌ما در ادامه تحقیقات متوجه شدیم، یکی از سه فرزند عروس این پیرمرد، حاصل رابطه نامشروع با این آقا است و جز پلیس هیچ‌کس این مسأله را نمی‌داند. یعنی آن عروس به همراه سه فرزند و شوهر خود ظاهراً زندگی بسیار خوبی دارند.»

قاضی که دوست من است، گفت: «‌اکنون من باید در مورد این پرونده تصمیم بگیرم. این‌که باید حقیقت را بگویم، بچه سوم را از خانواده جدا کنم، آرامش خانواده را به هم بزنم و با گفتن حقیقت از لحاظ روحی به بچه ضربه وارد کنم؟ یا برای کمک به این بچه، حقیقت را زیر پا بگذارم و برای همیشه آن را پنهان کنم؟»


حال بنظر شما فرهادی در ساخت این فیلم تنها یک کارگردان بوده؟



پ.ن: صحبت از اصغر فرهادی شد و جنجال این روزهای جدائی نادر از سیمین و اخراجیها در مغزم پیچید

گرچه زیاد با اصغر فرهادی و آثارش که این روزها بیش از اندازه بادش کرده اند ارتباط برقرار نمی کنم  ولی از جناب ده نمکی نیز متنفرم..

اما چقدر کوته فکرانه است که سیاست روشنفکرانه بعضی از عناصر لباس قشنگ بی مغز، مقابله با این شخص شخیص شده. آنهم به رغم تمامی بی اخلاقی هائی که حتی بنظرم در مقابل دشمن نیز روا نیست

و کاش بجای تحلیل  بازخورد اجتماعی و تحلیل وجودی این آثار به عربده کشی دربارهء اول و دوم شدنشان نپردازند


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 12 فروردین1390 |


بهار....اما


بهار تنها یک نقطه دارد...

نقطهء آغاز....


و همیشه در پس آغاز، پیروز میدان سیلی خوردگان زمستانند

آنانی که از پس سیلی سرد روزگار بر چهره، دوباره جوانه زدن را، از پس نوای صبر و توکل ندا می دهند...



اما بوی بهار در کوچه پس کوچه های خاموش شهر ما، در میان مه غلیظی از بی اخلاقی ها گمگشته است


اخلاق؟

جدای از مباحثی که فیلسوفان گرانقدر!! در پیچاندن تعریفی صحیح از آن ارئه می دهند به سادگی میتوان در نتایج وجود و عدم آن در جامعه به تعریفی ذهنی از آن دست یافت و لمسش کرد...

امروزه بیش از همه چیزی لزوم به احیای دوباره آن احساس می شود

امروزه نمودهای عینی فقدان اخلاق را میتوان در تمامی شئون اجتماعی به عینه دید

امروز بیش از همه،  این نهاد خانواده است که مورد هجومش واقع گردیده

بی اعتقادی و فحشاء ریشهء این خانه را از بیخ به نابودی کشانده

و نه همین بس که طبق آمار سازمان ثبت احوال آمار طلاق در جامعه ایران هشت برابر میانگین جهانی است


و اینک چه الگوئی در برابر ماست

 و چه سرمشقی خود بزرگتر از رسول خدا  محمد(ص) میتوان یافت.

این روزها تمرکزم را در مطالعه سیره و سجایای اخلاقی ایشان نموده ام..و به خدا قسم که انسان غرق میشود در این دریای رحمت بی پایان

ارمغانی است که برای بشریت و براستی رحمتی است برای عالمیان..

پیامبری که فرموده: روز قیامت در ترازوی بندگان چیزی بهتر از حسن خلق گذاشته نخواهد شد...



او پیام آور حسن خلق است و مدارا

در مثال سکانسی از فیلم محمد رسول الله است که هر چند وقتی از برابر ذهنم رژه می رود

آنجا ، وقتی که ابوسفیان پس از فتح مسلمین به نزد پیامبر آمد به ایشان گفت : محمد من هنوز به تو شک دارم...

تعدادی از اطرافیان شمشیر از غلاف بر کشیدند و گفتند : اگر سر از تنت جدا می کردیم اکنون شک تو نیز بر طرف گشته بود

در این هنگام بلال حبشی آنان را به خویشتنداری دعوت نموده و گفت : برادران..به شک او احترام بگذارید.....

و این تنها از کسی که در مکتب چون اوئی پرورش یافته باشد ساخته است...



وَما اَرْسَلْناکَ اِلاّ رَحْمَةً لِلعالَمِینْ


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 28 اسفند1389 |


می ترسم....پس هستم


من زندگی را دوست دارم.... ولی از زندگی دوباره می ترسم

من دین رادوست دارم.... ولی ازکشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم.... ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم.... ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست درام.... ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم.... ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم.... پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم.............. ولی از روزگار می ترسم

                                                                                             (پناهی)



پ.ن: انسان جا مانده از اصل  را در این شعر به وضوح میتوان جست. انسانی که در چنگال نامرئی و مرگبار سرمایه داری گرفتار آمده و خود نمی داند که درد از کجاست و از کدامین سو، که بر جانش می تازد...

و تا درد را ندانی چگونه بر درمان دست توانی یافت.

امروز بسیار می شنوی از کسان که در عین بی نیازی های خیالی خویش باز هم جائی در زندگی شخصی شان همیشه می لنگد  و تنها ورد زبانشان نیز ناله و نفرین است به روزگاری که نمی شناسندش

امروز معنی ها نیز دچار دگردیسی گشته اند و هیچ واژه ای در جای خویش معنای وجودی اش را باز نمی نمایاند

عشق.....قانون....سلام......زندگی  که خود دریائی از معنایند   اینک سرد و بی روح در اعماق دریای جهل خفته اند

انسان امروزین به اصالت وجودی خویش آگاهی ندارد.......



 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 27 بهمن1389 |