تبليغاتX
شعر و اندیشه

شعر و اندیشه

شعر رهائی است، نجات است و آزادی

سلاخي زار مي گريست

             به قناري كوچكي دلباخته بود

                                                      (بامداد)

                                               

«درنده‌خویی امپریالیسم؛ حیوانیتی ‌ست که حد و مرز و ملیتی نمی‌شناسد. وحشی‌گری ارتش آلمان نازی، درست مانند درنده‌خویی آمریکایی‌هاست، مثل حیوانیت چتربازان بلژیکی و مانند سربازان فرانسوی در الجزایر. زیرا که مهم‌ترین لازمه‌ی امپریالیسم تبدیل کردن انسان به حیوان‌های وحشی خون‌خواری ‌ست که مصمم‌ به کشتن، به سلاخی و به نابودیِ کشاندن آخرین نشانی‌های بازمانده‌ی انقلابی‌گری هستند و مبارزان در هر رژیمی را در زیر چکمه‌هایشان خرد می‌کنند، چرا که این مبارزان برای آزادی می‌جنگند. تمثال پاتریس لومومبا، با وجود این‌که امروز نابود شده ولی فردا باز بر پا خواهد شد و به ما داستان غمبار این شهید انقلابی را یادآور می‌شود و ما را مطمئن می‌سازد که هیچ‌گاه به امپریالیسم اعتماد نکنیم ... به هیچ‌وجه، هیچ‌وقت... حتی ذره‌ای."

che

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 15 تیر1387 | لینک ثابت


فرار

به تماشا مينشينم از فراز پل عابر بيدار

 بر رهگذران خستهء اين جادهء  بیمار

       بر آن خط مُمتد كه هيچ راه گريزيش نيست

                     براي من كه فرارم را بر قرار ترجيحي است، عظيم

چرا كه بر اين خط است كه قرار مي يابد زندگي تو

                                  هم بر آنگونه كه كشيده اند مرز بندگي  زعصيان

تا كه تنها به روبرو نظر كني و آخر خط

                                   آخر خط، از آنسان كه نوشته اند به نقشهء عمر تو

و چراغهاي قرمز روشن

             زبان سرخ ياران عصيانگر ماست

                               تا كه عقوبت فرار ، دريابي

هشدار!!!

        هشدار!!!

            تابلوها در كنار جاده مَشق قرار ميكنند

                                     سبقت غير مجاز =  خطر مرگ

...و ناگهان سرخي چراغ را سبز مي يابم

...و اين اشارتي كه دريابي جوانهء سبز آزادي است تنها

                             كه ز نوشيدن خون عصيانگر مي رويد

                                                                   ...و اينك لحظهء شيرين فرار


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 9 تیر1387 | لینک ثابت


سردار چریک جنگهای نامنظم

می دانید که تمام وجود من و تمام زندگی من و تمام آنچه که دارم، تمام و کمال به عشق شما به فریاد درآمده اند و هر چه بی رگی را از دیدگان شما به دور کشانیده اند.
دوستتان دارم، به شما عشق می ورزم، غنچه های دلم را برای شما به گل تبدیل می کنم. یک لحظه اندوه شما تمام وجودم را می کشد و اثری از من نمی گذارد. برای شما ، برای اسلام شما، برای جاودانی شما، ای فرزندانم نمی دانید چه شبهایی که نخوابیدم و تحمل کردم. دردهای من و زخم های درونم را، نمی دانم با کدامین واژه، با کدام جمله، آن همه عشقی را به شما دارم ابراز نمایم. در هیچ واژه ای نمی گنجد، در عشق شما به پرواز در می آییم و در آسمان با تمام وجود شما را صدا می زنیم.
آری، هر آنچه دارم فدای جوانان عزیزم. عزیزانم، وای جوانان وارسته وطن، من فقط به عشق شما و حفظ اسلام شما دردها و زخمهایم را تحمل می کنم و طاقت می آورم هر آنچه سختی است در این عالم، دستان خسته و ناتوان پدرتان را با اطاعت از خداوند مهربان یاری بخشید و مرحمی بر زخمهای فرو رفته در پیکر جانم.

                                                               سید مجتبی هاشمی

 

شهید سید مجتبی هاشمی در سال 1319 در محله شاهپور تهران (وحدت اسلامی فعلی) دیده به جهان گشود. او فرزند سوم خانواده ای  متوسط بود
وی پس از طی دوران تحصیلات متوسطه به ارتش پیوست و به دلیل اندام ورزیده و قدرت بدنی قابل توجهی که داشت عضو نیروهای ویژه کلاه سبز شد، اما پس از مدت کوتاهی با مشاهده جو حاکم بر ارتش و آگاهی بیشتر از ماهیت رژیم طاغوت از ارتش شاهنشاهی خارج و به کار آزاد مشغول شد. در 15 خرداد سال 42 او و چند تن از دوستانش به موج خروشان مردم پیوستند و تحت تعقیب و کنترل ماموران پهلوی قرار داشت و با کوچکترین بهانه ای به منزل او هجوم آورده و اقدام به تهیه و توزیع اعلامیه و نوار های سخنرانی و تصاویر آيت الله خميني می نمود و در پوششهای گوناگون، فعالیتهای خود را در تمامی شهرهای استان تهران و حتی استانهای همجوار گسترش داد.

برای مطالعهء بیشتر به ادامهء مطلب بروید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 7 تیر1387 | لینک ثابت


هميشه از تاريكي ترسيده ام.

نه از آن ترسها كه ديگران را است

هميشه از تاريكي ترسيده ام ، چرا كه با تاريكي است كه هيچ رخ مينماياند

در تاريكي است كه ديگر چشمانت نمي بينند و شك وجود همچو خنكاي نسيم كه بر چهره مينشيند تا به يقينش دريابي ، بر تو مستولي مي گردد

در تاريكي است كه نميداني كجا ايستاده اي و پوچي تو را ره نماست.

چه ره نمائي كه خاك را ماننده است

 تا كه پاي رفتن هر گياه را كه شوق هروله در سراي سَر است با شوقي كه خنجر زهر آلوده را است براي دريدن سينه ، در آغوش گيرد.

از تاريكي ترسيده ام از آنكه ترا نميشناسند واين ناشناسي  است كه نام ترا ميخواند

از تاريكي ترسيده ام چرا كه چشمانت بازند و نميبيني دلت مي تپد و چيزي نيست تا دوستش بداري

در تاريكي است كه فرقي ندارد كه زشت زشت باشي يا زيباي زيبا،چرا كه نه ديده ميشوي نه ميبيني

و من دلم نور ميخواهد و روشني و گرما

 

بسم الله نور

             بسم الله النور النور


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 1 تیر1387 | لینک ثابت


نه نميشه از تو نوشت چرا كه هميشه اين تو بودي كه از ما مي نوشتي

 از چشمهامان كه تشخيص روز را از نيم شب نتوانند

از گوشهايمان كه نميشناسند صداي دوست را از دشمن

از لبانمان كه در حسرت آنند كه يكبار هم شده از درد ، از آن چيزها كه ما را دربند كشيده اند سخن بگويند

اما تو بجاي همهء ما مي ديدي ، بجاي ما مي شنيدي و از زبان ما ميگفتي...

 

تنهائي اين واژه را بلندترين شاخهء درخت خوب مي فهمد

چرا كه بزرگترينها تنهاترينهايند

 

..و چه زيبا گفتي:

اگر تنها ترين تنهايان شوم باز هم خدا با من است او جانشين تمام نداشته هاي من است.   


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 29 خرداد1387 | لینک ثابت


اَفرا ; يا روز مي گذرد

شايد خيلي دير شده باشه كه در مورد افرا بنويسم ولي به بهانهء چاپ كتابش توسط انتشارات روشنگران بد نيست اگر هم نمايش رو نديديد بخونيدش واقعاً عاليه

من كه با اومدن اسم اين نمايشنامه بي درنگ به ياد اين شعر شاملو مي افتم

نه...

     نوميد مردم را معادي مقدر نيست

                                    چاووشي اميد انگيز تو است تنها كه اين قافله را به پيش ميراند

 

افرا داستاني است سيال و تاريخي گرچه در آن زماني واحد را شاهديم ولي داستان از 30 سال تاريخ  ما گذر ميكند.سي سال پيش تا به حال از زمانيكه پدر چلمن ميرزا به درون آب انبار مي افته كه نياز به توضيح نداره كه شروع يك دوران تازه با شرايطي متفاوت از دوران قبلشه(انقلاب 57) و حتي سركار خادمي داستان نيز از شروع اين دوران مجري محافظت از اين نظم نوينه.و به راحتي ميتوان گردش طبقاتي اين تحول را در وجود نمادهاي آشكار آن آقاي اقدامي  مدير فروشگاه و نوع بشري  ارزياب و دوچرخه ساز مشاهده كرد

 

همه چيز در اينجا در حال زوال است

نوع بشري: همهء ما ول معطليم . اين محله تو طرحه و خراب ميشه. ارزياب بودن لا اقل اين خاصيتو داره كه آدميزاد جلوتر بدونه چي داره به سرش مي آد!

 

ولي كمتر كسي از ماست كه در روياهايش نجات را تصوير كند و به عبارتي اون رو خلق كنه

برنا: نامه اي به پسر عموي خود كه در شهرستان زندگي ميكند بنويسيد و از او بخواهيد شما را كه در وضع سخت و نامطلوبي قرار گرفته ايد كمك كند

 

نه تنها تصويري در ذهن خلق نميكنيم براي رهائي كه بيشتر به فكر روز آخريم روزي كه خود به پايان ميرسيم

نوع بشري:من به عنوان تجربهء شخصي ميگم گاهي مريضهائي رو ديدم كه واقعاً خودشون نميخواستن خوب بشن ! دواشونو نمي خوردن يا دزدكي مي انداختن توي چاهك و گلدون يا بالا مي آوردن  نتيجه اي كه من ميگيرم اينكه ناراضي ان به بن بست رسيدن  و دارن به بيماري كمك ميكنن كه از پا درشون بياره

 

جوونمرگي يك پديدهء اجتماعي غالب در جامعهء ما شده است  كه به عبارتي دوران شروع و حركت ما همان نقطهء پايان ماست

نوع بشري: جوونمرگي اتفاقي كه زياد مي افته كي ميدونه پيشرفتها به كدوم جهته  حرف راست ميخواي به تسليتها نگاه كن

 

هر كس بر اساس منافع خويش ميبيند و مي انديشد و عمل ميكند و در عمل (ما) معني ندارد

نوع بشري : همسايه اي خيال كرد بليتش برده همسايه اي كه سرش بوي قرمه سبزي ميداد خيال كرد انقلاب شده

همسايهء مهاجر دويد تو و در اتاقشو بست

 

نوع بشري:يكي گفت اي بابا دزدهاي گنده گندشو تو اين مملكت نديد ميگيرن شماها بند كردين به اين فلك زده؟

افرا: اين دفاع بود يا تير خلاص

سركار خادمي:نه چطور ميشه باور كرد اگر من بعد از سي سال دزد و از دزد زده نشناسم پس اين همه سال چه غلطي ميكردم؟ديگه نه به چشمهام اطمينان ميكنم نه به گوشم نه به صداي دلم.

 

در اين نمايش تمثيل زيباي خواستگاري چلمن ميرزا از افرا در حقيقت اشاره به برخورد دو تفكر پويا و ايستا در اجتماع است و افراي داستان كه خود معلم است و تعليم راه و روش و مسير حركت را ميكند نميتواند با اين قضيه و ارتباط كه باعث ايستائي و مرگش است كنار بيايد حتي در شرايطي كه بسيار محتاج ملزومات اوليهء زندگي است

نوع بشري:اگه دهنم پر و خالي ميشه و ميگم افرا، در خوبيهاي اون نيست در عيبهاي توئه شازده .تو نابالغي!

با اين عيب تو هيچ عروسي نمياد مگه براي غارت ما ولي با دختر كم  توقعي مثل اون ما در امانيم تازه يه معلم سر خونهء مجاني هم مفت چنگمونه

 

 و اينجاست كه اين شعر شاملو برايم تداعي ميشود:عشق ما نيازمند رهائي است نه تصاحب و در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه

افرا : شما مغازتونو نو كردين ولي خودتون همونين كه بودين . نه از شما كينه اي ندارم تقصير شما نيست اينطور بزرگ شدين كه خيال كنين هر چي مال شما نيست بايد لگد مالش كرد.شما به نفع واقعيت منو هو كردين و اين واقعيت شماست هر دست بسته اي حق داره در ته ته نا اميدي به كمك روياهاش خودشو از دست واقعيت نجات بده  شما اين حق رو هو كردين با واقعيتي مثل پول و فرياد از دهن شاگردهاي خودم و همسايه هام كه روياهاي من بودن!

خانم شازده : برداشتن چندتا خرت و پرت از ملك خودم دزديه من از مال خودم برداشتم آقا اگر نميفهمي بفهم . همهء اين محله از ما بود

 

و در آخر پي به اين بيماري كه در جان اين اجتماع رسوخ كرده ميبريم

نوع بشري: احوالات خانم شازده نوعي بيماري است به نام غرور كه رشد كرده و همه را توابع و همه جا را ملك خود ميداند. بيماري او ناشي از بزرگي اوست كه تحقير شده!

 

و همچو افرابودن هزينه دارد

افرا{بغضش ميتركد}:گفتم اين راه اينقدر دور بود و من نميدونستم

افرا: دو برابر مرگم مرده ام و نصف زندگي ام زندگي نكرده ام.

 

نويسنده: نه زيادي تلخه. موافقم . شايد درست نباشه اينطوري تمومش كنيم .اين پايان تلخيه گرچه بدبختانه واقعيته!

حتماً ميگن بايد نور اميدي نشون ميدادم . امكان رستگاري و بهبودي .فرداي بهتري ! كِي؟ كي ميگه؟ مديران،منتقدان فرهنگي ، رسانه ها ، چپ ها ، راست ها و بد روزگاريه وقتي چپ و.راست يك حرف ميزنند

نه، كسي دوستدار واقعيت نيست همه دوستدار اون توافق عمومي اعلام نشده اي هستن كه براي مدتي رسماً واقعيت ناميده ميشه

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 28 خرداد1387 | لینک ثابت


جنگل شش و هشت

گفتيم از اين بدتر نميشه و شد

                          از اين بدتر كرديم و شد خود به خود

طرح نجات بچه هاي ميهن

                          بر ملا شد در غيبت مرد و زن

رو عرشهء كشتيهاي راست راستي

                              دي جي سر كلاس خود شناسي

پاي روزه هاي مردم فريبي

                             نقل و نباتشون بُمباي جيبي

 

در جنگل شش و هشت چقدر به ما خوش گذشت

 

ماهوارهء بالا دست افتاد تو چاه و شكست

                               تعبير خواب كورش خلافت عاشق كش

شب شعر پيچيده در سفره اي پوسيده

                                     سرود برگزيده نُت هاي سر بريده

 

در جنگل شش و هشت چقدر به ما خوش گذشت

 

دست شكسته اي وبال گردن

                               دوست دارم ميدوني يای سوسن

 

دوست دارم ميدوني اين كار دلِ گناه من نيست تقصير دلِ

 

نامه نگاري با يه چاه بي آب

                              فكر يه شام اَتمي با شراب

يه جعبه رنگ واسه روز مبادا

                                راي همه فداي اخم آقا

بيست و چهار ساعته هاي خاموش،

                                   بازي ما، يادم تو را فراموش

آش خَبر، كاري نكن خراب شه

                                  آگهي دُبي نقش بر آب شه

كشتار میلیونی بگو دروغه

                             يا كه اجالتاً سرت شلوغه

خبر چينا در نقش هم كلاسي

                                وي آي پيِ كنسرتهاي سياسي

گفتيم از اين بدتر نميشه و شد

                           از اين بدتر

                                از اين بدتر

                                     از اين بدتر

                                               كرديم و شد خود به خود...

 

                                                                           (شهریار قنبری)

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 25 خرداد1387 | لینک ثابت


ومن همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبليغات امريکايی مآبانه.  آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زايچه ام است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بينی آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگانست بايد اول مراجعه به آراء عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پيش دستی بکنم مثل اين است که برای جزييات احمقانه ی زندگيم قدر و قيمتی قايل شده باشم به علاوه خيلی از جزييات است که هميشه انسان سعی می کند از دريچه ی چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خياطی که برايم لباس دوخته بهتر می داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساييده می شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان می اندازد که يابوی پيری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزيياتی از سن و خصايل و عيوبش نقل می کنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نهدر مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام
 و روسايم از من دل خونی داشته اند به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذيان آوری پذيرفته شده است روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی قضاوت محيط درباره ی من می باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.

در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطة هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم – سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد – برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم…                  "بوف کور - صادق هدایت"

 

صادق هدايت: نميشه به سادگي ازش گذر كرد يكي از بزرگترين داستان نويسان معاصر سرزمين ماست كه به نظر من نميشه به اين سادگي در موردش نوشت كه البته كار من هم نيست. فقط در همين حد ميگويم كه تيز بيني هدايت شگردي بود كه كمتر كسي از آن برخوردار بود. او چنان واقعيات زندگي عصر خودش را ميديد كه كمتر كسي تا به آن روز اينها را مطرح كرده بود.اما به نظر من هدايت تنها دنيا را از زاويهء ديد عوام مي ديد نه اينكه بخواهم بگويم مثل آنها نه... تنها از زاويهء ديد آنان ولي نه آنگونه كه آنان مي ديدند. او هميشه در مسير رود شنا كردن را آموخته بود و اينگونه مي انديشيد كه در آخر راه نيز كه به دريا ميرسي  تنها سكون معني آنهمه تلاطم بودو اينگونه است كه من در آثار هدايت هميشه ديده ام آن چيزها را كه شايد تا به حال نديده بودم اما هيچ وقت راهي نيافته ام براي برون رفت.

در اینجا میتوانید داستان سگ ولگرد را بخوانید. که قصهء پات های دنیای ماست که کم هم نیستند

سگ ولگرد

 


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 18 خرداد1387 | لینک ثابت


حواري سنگم

         در هزارهء سوم

بنفشه هاي تن مجرمم ايراني است

جغرافيا

   كه به تاريخ روز مي ريزد

                           جمعه...

                             آفريقا ميشود

                                       با جمجمه اي تاريك...

 

خوب در مورد عكس بالا همين توضيح بس كه به عنوان عكس برتر تو مجلهء تايم چاپ شده بود كه بعد از چاپش جنجال بزرگي در دنيا ايجاد كرد

ببينيد چقدر اين عكس هُنريه . آخرشه

دقيقآ اين از بزرگترين هنرهاي سرمايه داريه. اينجاست كه عزيزان روشنفكر بايد اين هنرمند رو بشناسن

البته سرمايه داري به اين سادگيها به كسي رخ نشون نميده . بايد باور كني كه اين سيستم بسيار بسيار هوشمندِ با آنتي ويروسهاي بسيار قوي كه هر روز آپديت ميشه ولي عاقبتي بهتر از فنا در انتظارش نيست چراكه تضاد اصلي و ساختاري كه همون تضاد نيروهاي توليدي و روابط توليدي باشه جزء جدائي ناپذير اين سيستمه.

اما هنر اين سيستم در هر جا با جاي ديگه متفاوته و باهزار چهرهء متفاوت  ظاهر ميشه . و در آفريقا است كه ميشه چهرهء بي نقابش رو زيارت كرد. ولي در جوامع متمول و چپاولگر - نميدونم چرا برام سخته بگم توسعه يافته – اين چهره به سختي قابل مشاهده است و بقول معروف با پنبه سرها رو مي بُره.

توي ايران خودمون كه ديگه نگو... گلستانه

فكرش رو بكن  سرمايه داري كمپرادور(وابسته) اون هم ازنوع تجاريش كه نتيجش ميشه سرمايه دار انگل صفتي كه داريم از وجودشون فيض ميبريم و يكي ديگه از نتايج با بركتش ميشه دولت عدالت محور!!!

 

 

رَحمة اللعالمين محمد(ص): الملُك يَبقي مَع الكفر ولا يَبقي مَع الظلم

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 12 خرداد1387 | لینک ثابت


{رَب} كه ميگويم ، خيالم راحت ميشود.دلم آرام ميگيرد كه بلائي سرم نمي آيد

كه كسي تا آخرهوايم را دارد...

رب  يعني پرورش دهنده. يعني چيزي را از اولِ اول مثل يك دانه اي كوچك،پرورش بدهي

مراقبش باشي . آب و آفتابش را اندازه كني...

كرده اي...

           برايم ربوبيت كرده اي كه حالا اينجايم

گيرم كه من آفتاب زده ام و خيلي وقت است گل نميدهم

اما خيالم راحت است كه مراقبتم ميكني

گيرم چند روزي آبم ندهي.بگذاريم يك جائي پرت و دور از نور كه آفتم كشته شود

گاهي روزهايم سخت ميگذرد

اما به رَب كه فكر ميكنم خيالم راحت ميشود...

 


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 6 خرداد1387 | لینک ثابت


خسته برخاسته بوديم از روياي زيباي زمستان

زمستاني كه در آن شكوفه ها ي بهاري سرود فتح ميخواندند

اما...

     نه....

اين قافله را گرگان به كمينند

                 با سرود بي اعتقادي، با عقده هاي كهنه در برق چشمانشان

ولي خواب شب را به چشمان هرزهء آنان زهر خواهند ساخت

                 

 

فرزندان قبيلهء آرش_آنانكه ايمانشان ملاطي است از خون و پاره سنگ و عقاب_

...زه كمانشان از رگانشان

                          و نشان اينبار بسوي اروند

 و باز تا سه شمردند...

                          و اين بار بازي تمام شد

بازهم سرود ما سرود فتح شهرياران

                                     فتح الفتوح

                                                    خونين شهر...

                                                                  اینک سرود یاران


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 3 خرداد1387 | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 1 خرداد1387 | لینک ثابت


در اين غروب سرد

شعر من اينبار از چشمم ميتراود

چرا كه لب خسته را دگر توان سرودي نيست

                                   كه تنها مرا به نفرين نشسته

 

 

 

اما تا در آينهء بي رياي چَشم تو_آن شهوت انگيزترين بهانهء‌ زندگي_ نگريستم

دريافتم

      كه اينبار غزل من

                         چه زيباست و تلخ

                                             چه روشن است و سرد

بسان چشمه كه از دل تاريك سنگ

                                    با سرود رهائي ميتراود

                                           كاش من و تو ايمان بياوريم به سرود چشمانمان

 

خوب همه چيز عاليه،همه چيز .چي دوست داريم كه نداريم مگه ميشه تو شهر فرنگ چيزي كم داشته باشيم تا چشم كار ميكنه چيزاي سرگرم كننده و جالب كه حالت رو بهم بزنه. سر كوچه هامون همه چي داريم تا مثه بمب بتركي و بري فضا .توي خيابونا هم همه چيزدارم كافيه يه ترمز بزني بعد از چند ثانيه به صندلي كنارت نگاه كني ببيني نه بابا حوريهاي بهشتي!!! قدم رنجه كردن اومدن به زمين تا تو شبا تنها نباشي.

ميتوني بري تو خيابونا اونجا كه بعضيا كراوات زدن و سوار شناسنامه هاي  مليوني شون شدن ببيني كه بقول قديميا با پنبه سرتو ميبرن ببين چقدر خوبه هيچ دردهم نداره يعني نبايد حسش كني چون اگه بفهمي براشون گرون تموم ميشه.توي اينجا فقط بايد ياد بگيري تست بزني {اين است و جز اين نيست}

 

البته من حالم خوب است اما تو باور نكن....


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 | لینک ثابت


بخاطره’ امیر پرویز پویان

مناعت وارتكيده بود باريك و بلند چون پيامي دشوار در لغتي

             با چشماني از سوال و عسل و رخساري بر تافته از حقيقت و باد

مردي با گردش آب، مردي مختصر كه خلاصهء خود بود

                              خر خاكيها در جنازه ات به سوء ظن مينگرند

پيش از آن كه خشم صاعقه خاكسترش كند تسمه از گردهء گاو طوفان كشيده بود

آزمون ايمانهاي كهن را بر قفل معجر هاي عتيق دندان فرسوده بود

بر پرت افتاده ترين راهها پوزال كشيده بود

رهگذري نا منتظركه هر بيشه و هر پل آوازش را ميشناخت

                                 جاده ها با خاطرهء قدمهاي تو بيدار ميمانند

كه روز  را پيشواز ميرفتي

             هر چند كه سپيده تورا ازآن پيشتر دميد كه خروسان بانگ سحر كنند

 

مرغي در بالهايش شكفت زني در پستانهايش باغي در درختش

ما در عتاب تو ميشكوفيم در شتابت

                     ما در كتاب تو ميشكوفيم

                         در دفاع از لبخند تو كه يقين است و باور است

دريا به جرعه اي كه تو از چاه خورده اي حسادت ميكند

 

 

"امير پرويز پويان در مشهد ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد. در سالهاي 42-40 در فعاليتهاي جبهه ملي در مشهد شركت نمود. ديري نگذشت كه با همراهي عده اي از جوانان پرشور نهضت ملي را تشكيل داد. در دوره دبيرستان در فعاليتهاي سياسي مجدانه مي كوشيد تا اينكه مورد تعقيب پليس قرار گرفت و توقيف گرديد و پس از يك هفته آزاد گشت. در 1345 وي به دو ماه و نيم حبس محكوم شد. چون در سال 1344 تحصيلات دبيرستاني را به پايان رسانيده عازم تهران و وارد دانشكده ادبيات رشته علوم اجتماعي دانشگاه تهران گرديد. رفته رفته تمايلات سياسي وي از جبهه ملي به سوي ماركسيسم گرايش يافت ور در راه تشكيل گروه مخفي در 1346 با همكاري رفقا عباس مفتاحي و مسعود احمدزاده كوشيد و در شكل دادن ايدئولوژي اين گروه داراي نقش اساسي بود. ديري نگذشت كه بر اعضا و طرفداران اين گروه چريكي افزوده شد. پويان علاوه بر شركت در عمليات چريكي ، مقالاتي از جمله: خشمناك از امپرياليسم و ترسان از انقلاب ، بازگشت به ناكجا آباد و برگرديم را تدوين نمود. در سال 1347 با صمد بهرنگي آشنا شد. در اواخر تابستان 1347 همراه با يكي از اعضاي گروه به تبريز رفت. در اواسط 1348 با همكاري رفقا بهروز دهقاني ، عليرضا نابدل و مناف فلكي در تبريز شاخه تبريز سازمان را تشكيل داد.

 

     پويان در عمليات مسلحانه متعددي شركت جست و سر انجام با عده اي از رفقا در ارديبهشت ماه 1350 گرفتار ساواك شد و پس از مبارزه دليرانه آنچه را ممكن بود به دست پليس بيافتد از ميان بردند و براي اينكه به دست شكنجه گران گرفتار نشوند تا آخرين گلوله جنگيدند .  او پيكار جويي پيگير بود شور و شوق او براي مبارزه حدي نمي شناخت. همچنان که ايمانش به پيروزي خدشه ناپذير بود. به خلقش عشق مي ورزيد و تنفري بي امان به دشمنان خلق داشت.

 

زنده نامش و جاودان راهش

 


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 | لینک ثابت


همه عمر در گريز از آسمان به زير سقفها....

سقف همان ديوار آشناي ماست اينبار بر جانب آسمان

                                   تا اسارت خويش تكميل كرده باشيم...

اما نميداني چه تلخ است بي شلاق سوزان خورشيد، جاري شدن

                                                  و بي عطش آب نوشيدن

و چه زشت است آسمان بي ستاره

                               كه هيچ نشون ازتو نداره...

 

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 20 اردیبهشت1387 | لینک ثابت